السيد الطباطبائي

82

اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسي )

نائل نشده پس چگونه ممكن است كه ضرورت و جبر را كه از شؤون عليت و معلوليت است و از لحاظى از شؤون وجود است ما احساس كرده باشيم . دانستن اينكه ضرورت و امكان و امتناع معقول است نه محسوس از آن جهت براى ما مفيد است كه وقتى اقسام ضرورتها و امكانها را بيان مىكنيم و توضيح مىدهيم كه غير از جبر على و معلولى كه ماديين آن را مىشناسند ضرورتها و جبرهاى ديگرى نيز هست اگر مورد اعتراض واقع شويم كه ما جز جبر على و معلولى را احساس نمىكنيم در پاسخ خواهيم گفت كه ما حتى جبر على و معلولى را نيز احساس نمىكنيم و همه اين ضرورت و جبرها را با نوعى از تحليل عقل مىيابيم اين بحث علمى است يا فلسفى ممكن است براى كسانى كه حدود حس و عقل و حدود علم و فلسفه را درست باز نشناخته‌اند اين توهم پيش آيد كه اين مسئله را از طريق علوم مىتوان حل كرد به اين بيان كه هر علمى ما را بيك سلسله مسائل ضرورى و قوانين قطعى هدايت مىكند مثلا اگر شيمى بما مىگويد نتيجه فلان فورمول فلان تركيب است معنايش اينست كه بطور ضرورت و وجوب اين نتيجه را دارد و اگر فيزيك خواص ماده و قوه و قوانين حركت را بيان مىكند بطور ضرورت و جبر و تخلف ناپذير بيان مىكند و اگر هندسه مىگويد خاصيت فلان شكل فلان چيز است يعنى بطور ضرورت و جبر آن خاصيت ثابت است و خلافش محال و ممتنع است و همچنين ساير علوم پس هر علمى ما را بيك سلسله قواعد ضرورى و نواميس قطعى هدايت مىكند و ما مىتوانيم بگوئيم طبق راهنمائى علوم و يا لااقل بگوئيم تا آنجا كه علوم نشان مىدهد يك سلسله نظامات قطعى و نواميس ضرورى بر اين جهان حكومت مىكند . ولى اگر خواننده محترم آنچه را در مقاله 1 در مقام فرق فلسفه و علم گفتيم در نظر داشته باشد مىداند كه سنخ بحث علمى اينست كه همواره موضوعى را مفروض الوجود مىگيرد و به تحقيق در باره خواص آن موضوع مىپردازد و اما اينكه فلان چيز آيا موجود است يا موجود نيست و بفرض وجود وجودش چگونه وجودى است با سنخ بحث ديگرى كه نامش را فلسفه گذاشته‌ايم قابل تحقيق است و علم نمىتواند به تحقيق اين امور بپردازد و اگر بپردازد خواه ناخواه سنخ بحث و موضوع بحث و متود تحقيق و وسائل و ابزارهاى تحقيق يعنى اصول متعارفه و موضوعه اى كه به كار برده مىشود همه عوض مىشود و تبديل بفن ديگرى مىشود كه نامش را فلسفه گذاشته‌ايم .